جوابیه استاد حجامی به علی یعقوبی(1)
انديشه زلال مهدويت در طول تاريخ همواره با آسيبهاي مختلفي مواجه بوده است. از يك سو عدهاي با معرفي خود به عنوان مهدي و يا نائب و باب دسترسي به آن حضرت و يا به عنوان كسي كه مورد عنايت امام زمان بوده و پرتوي از لطف آن حضرت در وي تجلي نموده است و با استفاده از احساسات مردم، تلاش كردند به مطامع خود دست يابند و از سويي ديگر عدهاي از روي غفلت و يا به عمد و با هدف جلب قلوب دوستداران امام مهدي به سوي خود و قرار گرفتن در كانون توجه آنها، با بزرگ نمايي بعضي از آموزههاي مهدويت، ناهنجاريهايي را در رفتار شيعيان به وجود آورده و ميآورند. و گاهي نيز با ارائه تفسيري نادرست از بعضي از آموزههاي آن، دشواريهايي را در مسير ترويج و پايبندي به آنها و در نتيجه در اعتقاد مردم نسبت به امام زمان ميآفرينند. اين جريان در طول تاريخ، تهديدي براي انديشه مهدويت بوده و در عصر حاضر نيز تهديدي جدي براي اين انديشه تابناك به حساب ميآيد. و يكي از ضرورتهاي پژوهش در عرصه مهدويت شناخت اين جريانها و عوامل و بسترهاي رشد آنها ميباشد كه اصطلاحاً از آن با عنوان جريان شناسي مهدويت ياد ميشود. جريان شناسي مهدويت عبارت است شناخت جريانهايي كه به نوعي در عرصه مهدويت فعال بوده و نوع فعاليت آنها اثرات نامطلوبي را در حوزه انديشه مهدويت ورفتارهاي متناسب با آن ايجاد ميكند.
يكي از اين جريانها جرياني است كه با محوريت آقاي علي يعقوبي در اواخر دهه هفتاد شمسي شكل گرفته و هنوز هم كم و بيش به حيات خود ادامه ميدهد. وي در تاريخ 1344هجري شمسي در تهران متولد شده و تحصيلات خود را تا سطح ديپلم در اين شهر ادامه داده و در رشته پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي مشغول به تحصيل ميشود ليكن به دليل مشكلاتي كه براي وي پيش ميآيد از دانشگاه اخراج ميشود. پدرنامبرده آقاي زين العابدين يعقوبي در سال 61 توسط عوامل گروهك منافقين به شهادت ميرسد. آقاي يعقوبي پس از ورود به عرصه اجتماع و حضور در دانشگاه فعاليتهاي انحرافي خود را آغاز ميكند[1] وي ابتدا با برگزاري جلسات سخنراني براي دانشجويان، بسيجيان، و بچههاي هيئتي، كم كم افرادي را به دور خود جمع نموده و به طرح مباحثي همچون توحيد، ولايت و عوامل غيبت و ....... ميپردازد. پس از آنكه جلسات وي با اقبال نسبتاً خوبي روبرو ميشود جلسات خود را به صورت سخنراني هفتگي ادامه ميدهد. و حدود هفتصد تا هزار نفر نيز از قشر جوان، نهادها و ارگانهاي مختلف در اين جلسات شركت مينمايند. و حاصل اين سخنرانيها به صورت جزواتي با عنوان نظام عالم (85 جزوه) و نظام بشر (44 جزوه) و به سوي ظهور (20 جزوه) و همچنين كتابي با عنوان چهل شب با كاروان حسيني (حدوداً پانصد صفحه) منتشر شده است. وي همچنين مطالب خود را از طريق سايت اطلاع رساني Zohoor. Net در اختيار مخاطبين خود- البته با عناويني مستعار نظير آشپز كاروان- قرار ميدهد. آقاي يعقوبي به دليل پيشگويي عوامل ترور پدر خود، به مدت سه ماه و اندي نيز در حبس بوده و پس از اظهار ندامت آزاد ميشود. وي در غالب سخنرانيهاي خود ادعا ميكند مطالبي كه بيان ميكند در تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام گفته نشده و اين سخنان حتي براي علماي شيعه نيز تازگي داشته و آنان از آوردن مثل آن و يا تكميل آن عاجز هستند. وي همچنين معتقد است هيچ فقيهي در ميان شيعه وجود نداشته و كسي غير از خودش جايگاه واقعي فقه را در نظام معارف اسلامي نميداند. و در بسياري از سخنرانيهاي خود به علماي شيعه حمله نموده و آنها رابه قصور در فهم معارف دين متهم ميكند. دربعضي موارد نيز تحدي نموده و آنها را به مبارزه و محاجه ميطلبد. و يكي از اهداف خود را از ذكر اين سخنان بيداركردن علماي شيعه از خواب غفلت و نشان دادن راه به آنها معرفي ميكند.
هر چند سخناني كه آقاي يعقوبي بر زبان ميراند بسيار ضعيفتر از آن است كه نيازمند نقد و بررسي باشد اما با توجه به اينكه اين سخنان از سوي بعضي از اقشار جامعه مورد اقبال قرار گرفته است، ضروري مينمايد نقدي بر اين مطالب و پايه و اساس آنها و شيوههاي ورود وي در اين مباحث، نوشته شود.
اولين سوالي كه درباره آقاي يعقوبي و هركس ديگري كه مثل آقاي يعقوبي به مباحث ديني ميپردازد مطرح ميشود اين است كه منشاء اين مطالب كجا بوده و گوينده آن، نزد كدام عالم ديني درس خوانده است؟ و ميزان معلومات حوزوي وي چقدر بوده است؟ آيا اصولاً وارد شدن به اين گونه مباحث نيازمند كسب معلومات حوزوي و شاگردي كردن نزد علماي ديني ميباشديا خير؟
بدون ترديد سخن گفتن در حوزه مباحث ديني و برداشت و استنباط از گزارهها و آموزههاي دين همچون هر حوزه ديگري نيازمند تخصص لازم است. و تخصصهاي لازم براي برداشت ازمتون ديني عبارتند از: علم صرف، علم نحو، علم معانيبيان، علم منطق، علم اصول، علم رجال، علم دراية الحديث، علم قرائت، علم تفسير و بعضي علوم ديگر، كه اصطلاحاً با عنوان علوم حوزوي از آنها ياد ميشود. و هر كس كه از اين علوم بيبهره يا كم بهره باشد برداشت او، از متون ديني حتي براي خود وي حجيت نداشته و عذر آور نميباشد. چنين كسي مانند كسي است كه بدون داشتن تخصص لازم درباره نقص فني خودرو، نسبت به نقص خاصي به باور و يقين رسيده است. وقتي عاقلانه به قضاوت درباره اين يقين مينشينيم حجيت آن را نسبت به خودروي خود صاحب اين يقين نيز انكار كرده و اقدام اين شخص را براي رفع نقص خودروي خود _ با استناد به اين مسئله كه ممكن است كار، خراب تر شود _ تخطه مينمايم و صد البته معلوم است كه به نظرات غير كارشناسي چنين شخصي نسبت به خودروي خودمان هيچ اعتنايي نميكنيم. در حوزه برداشت از متون ديني نيز امر به همين شكل است. يعني برداشت كسي كه از تخصص لازم براي اين امر برخوردار نمي باشد(با علوم حوزوي آشنايي ندارد) از متون ديني، براي خود فرد و ديگران حجيت ندارد. يعني حتي خود اين شخص حق ندارد برداشت خود از متون ديني را ملاك عمل خويش قرار دهد. و اگر چنين كند و خطايي رخ دهد، در پيشگاه خداوند معذور نميباشد. و وقتي خود اين شخص، نسبت به برداشت خود، چنين، وضيعتي دارد، طبيعتاً ديگران هم نمي توانند به اين عقيده پايبند باشند. و ظاهراً آقاي علي يعقوبي از تخصص لازم براي استنباط از متون ديني برخوردار نميباشد. خود وي در اين باره چنين ميگويد:
اصلاً سواد حوزوي ندارم. كسي دو دقيقه با من صحبت كند متوجه ميشود، در همان دو سه دقيقه اول، و چه بسا با همان كلمات اول متوجه ميشود كه بنده اصلاً سواد حوزوي ندارم[2].
قطعاً چنين كسي، توانايي استنباط از متون ديني را ندارد. زيرا وقتي كسي اصلاً سواد حوزوي نداشته باشد يعني نزد هيچ عالم ديني درس نخوانده قطعاً با راه و روش استنباط از متون ديني آشنا نميباشد. حال اين سوال مطرح ميشود كه آقاي يعقوبي مطالب خود را از چه كسي آموخته است؟ و نزد چه كسي شاگردي كرده است؟ وي در عين حال كه اقرار ميكند اصلاًسواد حوزوي ندارد از شاگردي خود نزد معلمي گمنام سخن ميگويد:
« مباحث من از معلمي گمنام است كه نام و نشان او گم است. بعضي سوال ميكنند معلم شما كيست؟ در جواب عرض ميكنم معلم من كسي است كه اين مطالب را مطرح ميكند چه كسي ميتواند اين مطالب را مطرح كند؟ شايد كسي بگويد يك آدم معمولي. ميگويم باشد شما اينطور فكركن. شايد كسي بگويد يك عالم. ميگويم شما هم اين طور فكر كن. شخص را با صفت بشناسيد نه با اسم. اسم گذرا است و موقت است سيماي انسان در عوالم ثابت است»[3].
وي همچنين در ضمن تهاجم به علماي شيعه و برتر خواندن خود از آنها درباره معلم خود ميگويد:
« معلم بنده مدتي است كه شهيد شده است و از غير او هم مطلب نميگيرم»[4].
همچنين در جاي ديگري با حمله به علماي شيعه و اينكه اگر صد عالم، صد شبانهروز زحمت بكشند و بخواهند درباره حنيفيت سخن بگويند به اندازهاي كه وي في البداهه در اين باره حرف دارد مطلب نخواهند داشت، درباره معلم خود ميگويد:« معلم بنده 1400 سال است كه شهيد شده است»[5]
اين معلم اگر چه طبق گفته آقاي يعقوبي 1400 سال قبل شهيد شده است ولي قرار است به وي فقه هم ياد بدهد آقاي يعقوبي در اينباره چنين ميگويد:
« تازه معلم من گفته: به تو فقه هم ميخواهم ياد بدهم.»[6]
از مطالب فوق چنين بر ميآيد كه منشاء مطالب آقاي يعقوبي غيب و الهام است. در غير اينصورت معلمي كه از دنيا رفته است چگونه ميتواند به شاگرد خود علم بياموزد؟! مخصوصاً معلمي كه صدها سال قبل از تولد شاگرد خود از دنيا رفته است؛ خود وي نيز به اين مطلب تصريح ميكند:
«بنده در خلال سفرها چيزهايي ديدم ديدهها را مطرح ميكنم[7]»
«عقايدم براساس آن چيزهايي است كه ديدهام نه چيزهايي كه خواندهام براساس ديدههاست نه خواندهها»[8]
وي در ابتداي جلسه اول سلسله بحثهاي نظام عالم پايه مباحث خود را اينگونه معرفي ميكند:
« پايه (محور) كار ما استنادات قرآني و حديث نيست پايه (محور) كار ما ديدهها و يافتهها هست. اين روش كه عرض كردم خدمت شما طبق راهنمايي قرآن دنبال كرديم. قرآن دعوت به اين روش ميكند. معارف اين نيست كه بنشينم يك آيه قرآن را بخوانيم در موردش بحث كنيم ببينيم چه ميفهميم بهرهاي كه از اين طريق انسان ميبرد بسيار اندك است بايد طبق آدرسهاي قرآن، انسان حركت كند و برود در صحنه، عملاً ببيند كه در جاي جاي عالم چه چيزي قرار داده شده است.»[9]
وي همچنين درباره جواز تقليد از فقهايي كه صدها سال قبل ميزيستهاند چنين ميگويد:
« بنده به لحاظ ديدهها در عوالم بالاتر عرض ميكنم نيازي نيست، هيچ نيازي نيست. اگر مردم دراين زمان به رساله علامه مجلسي عمل كنند كافي است اين را دارم به لحاظ ديدهها عرض ميكنم»[10]
وي همچنين بر اين باور است كه حضرت ابراهيم براي تمام انسانها بجز اهل بيت و حضرت موسي و عيسي امام بوده و مستثني شدن اين افراد را به ديدههاي خود مستند ميكند:
« اينها را هم كه عرض كردم در خلال سفرهايي كه داشتيم ديده شده است....... ما در اينجا ديدههايمان را، يافتههايمان را به قرآن عرضه ميكنيم تا ببينيم به چه ميزان با قرآن انطباق دارد آيا خداوند تأييد ميفرمايد بعد به احاديث و سيره اهل بيت عرض ميكنيم. بعد كلام حضرات علما را مقايسه ميكنيم نه اينكه اين مطالب را به كلام علماء عرضه كنيم اين را دقت بفرمائيد كه بنده اين مطالب را به كلام علماء عرضه نميكنم. زيرا اينها را بنده ديدهام ولي آقايان نشستهاند و استنباط كردهاند...... شأن اين ديدهها خيلي فراتر از استنباط حضرات علماي 1400 ساله است. چون اين ديدهها مال ما نيست»[11]
با اين همه،به نظر ميرسد خود آقاي يعقوبي نيز به ديدههاي خود اعتماد چنداني ندارد از اين رو تصميم ميگيرد براي درك صحت و سقم ديدههاي خود آنها را به قرآن و سپس به روايات عرضه كند:
«ما در اينجا مطالبمان را، ديدههايمان را، يافتههايمان را به قرآن عرضه ميكنيم تا ببينيم به چه ميزان با قرآن انطباق دارد: آيا خداوند تأييد ميفرمايد بعد به احاديث و سيره اهل بيت عرضه ميكنيم»[12] «در شبهاي آينده با توكل به خدا همين مباحث را ميبريم سراغ آيات قرآن، سراغ احاديث اهل بيت، سراغ سيره اهل بيت(ع)، عرضه ميكنيم تا ببينم آيا نتايج همين است؟ واقعاً اين حرفها درست است؟»[13]
وي همچنين از امام حسين و امام زمان سلام الله عليها ميخواهد نقايص موجود در سخنان او را اصلاح كنند:
« ما هم در اين شب جمعه به ياد دور هم جمع شدن خوبان در كربلا، دور همديگر جمع ميشويم آن چيزهاي كه ديديم و ياد گرفتيم را عرضه ميكنيم دردرجه اول بخاطر اينكه مولايمان (امام حسين) شونده كلاممان باشند و اگر مجتبي كنند حرف ما را اصلاح كنند اگر نقصي هست اصلاح كنند و اگر درست است تقويت كنند»[14] « بحث نظام عالم بحث سنگيني است و شايد ما نيز در بعضي موارد اشتباهي كنيم لذا در درجه اول از مولايمان امام زمان ميطلبيم كه كلاممان را، تفكرمان را و رفتارمان را اصلاح كنند»[15]
وي اگر چه معتقد است ديدههاي خود را پس از عرضه به قرآن، موافق آن يافته است[16] اما با اين حال تصريح ميكند كه در بعضي مواردخطا كرده است:
« بعضي اوقات كه بيشتر بررسي ميكنيم ميبينيم كه در بررسيهايم اندكي اشتباه كردهام امشب ميخواهم سه مورد از اشتباهاتم را خدمت شما عرضه كنم تا .... آنها را اصلاح كرده باشيم»[17] « نسبت به جلسه هفته گذشته هم نياز داريم كه دو موضوع را توضيح بيشتر بدهيم ويا تا حدي اصلاح كنيم»[18]
مطلبي كه درباره عرضه ديدگاه آقاي يعقوبي به قرآن قابل تأمل بوده اين است كه وي چنانكه قبلاً نيز اشاره شد تصريح ميكند كه هيچ بهرهاي از علوم مربوط به فهم قرآن نداشته و هيچ اطلاعاتي از صرف و نحو عربي و علوم تفسيري ندارد سئوال اين است كه چنين كسي چگونه ميتواند مفاهيم قرآني را از لابلاي آيات كشف نمايد تا ببيند آنچه كه ديده است واقعاً همان چيزي است كه قرآن ميگويد يا نه؟! به عبارت ديگر رجوع به قرآن در گرو توانايي فهم آيات آن است و چنين فهمي در گرو دانستن بسياري از علوم است كه به عنوان علوم حوزوي شناخته ميشود. و آقاي يعقوبي تصريح ميكند ازاين علوم بيبهره است. بنابراين نميتواند ديدههاي خود را به قرآن عرضه نمايد تا از صحت آنها مطمئن شود. زيرا آقاي يعقوبي به دليل عدم آشنايي با صرف و نحو عربي، هيچ آشنايي با قرآن و مفاهيم مطرح شده در آن ندارد. مثل وي مثل شخص بيسوادي است كه اصلاً درس نخوانده و حروف را هم نميشناسد چنين شخصي وقتي كتابي در دست ميگيرد هيچ دركي نسبت به محتويات آن ندارد. آقاي يعقوبي نيز تصريح ميكند كه اصلاً سواد حوزوي نداشته و صرف و نحو نميداند (و نمونههايي در سخنان وي كه دلالت به درستي اين اعتراف دارد نيز بسيار فراوان است) چنين كسي چگونه ميتواند ادعا كند كه طبق راهنمايي قرآن فهميده است كه انسان نبايد به مطالعه يكايك آيات قرآن بپردازد بلكه بايد برود در صحنه و عملاً ببيند درجاي جاي عالم چه چيزي قرار گرفته است؟! ثانياً: آقاي يعقوبي ميگويد يايه كار من بر ديدهها استوار است نه استنادات قرآني. و اين ، را طبق راهنمايي قرآن دنبال ميكنم حال اين سؤال مطرح ميشود كه خود اين مسئله كه بايد پايه كار چنين باشد نه چنان، آيا جزء ديدههاي وي ميباشد كه بعداً مستند قرآني يافته است يا ابتداء آن را از قرآن اصطياد نموده و سپس دنبال ديدن رفته است؟ در صورت اول،آنچه واقعاً ملاك و ارزش ميباشد ديده آقاي يعقوبي است. و از آنجا كه ديدههاي وي براي ديگران يعني مستمعين جزء شنيدهها ميباشد هيچ ارزشي براي آنها نخواهد داشت. و در صورت دوم، نيز بيارزش است زيرا آقاي يعقوبي به دليل عدم آشنايي با صرف و نحوتوان استنباط و برداشت از قرآن را ندارد. بنابراين روشي را هم كه دنبال ميكند بيارزش ميباشد. ثانياً: اگر مي توان همين يك مورد را از قرآن استنباط نمود، چرا در ساير موارد نتوان به همين شيوه عمل كرده و قرآن را پايه كار و محور بحث قرار داد؟! مگر نه اين است كه آقاي يعقوبي ديدههاي خود را به قرآن عرضه نموده و آنها را موافق قرآن يافته است از اين جا معلوم ميشود كه به همان يافتههاي وي در قرآن نيز اشاره شده است. بنابراين اين سئوال مطرح ميشود كه چرا آقاي يعقوبي شيوه رجوع به قرآن را تخطه نموده و گشت و گذار در عالم را به عنوان روش جايگزين پيشنهاد ميكند؟ اين سخن به معناي اين است كه قرآن براي هدايت انسان كافي نبوده و بهرهاي كه انسان از رجوع مستقيم به آن ميبرد ارزش چنداني ندارد. و اين مسئله از سوي خود قرآن تخطئه شده است زيرا خداوند، قرآن را كتاب هدايت ناميده است.
با توجه به آنچه گفته شد آقاي يعقوبي هم نميتواند به صحت ديدههاي خود اعتماد كند بنابراين چگونه از ديگران ميخواهد به ديدهها و ديدگاههاي او اعتماد كنند؟! ديگران بايد به چه ملاكي صحت و سقم گفتههاي او را بسنجند؟! با آنكه وي آنها را از رجوع به علماي دين و پرسش از آنها درباره صحت ديدگاههاي خود نهي كرده است. البته هنوز يك راه باقي است كه ميتواند صحت گفتههاي آقاي يعقوبي را تاييد كند و آن هم معجزه است. يعني آقاي يعقوبي نيز همچون انبياء بايد براي صحت ادعاهاي خود معجزاتي اقامه نمايد. زيرا راه ديگري براي اين كار وجود ندارد. و ظاهراً معجزه وي شفاء دادن پيرزن سرطاني اهل قزوين است.
براي اينكه خواننده چنانكه بعضي از مريدان وي اظهار ميكنند گرامي بيشتر با ميزان توانايي آقاي يعقوبي براي برداشت از قرآن آشنا شود به يك نمونه از برداشتهاي وي اشاره ميشود.
در قرآن درباره حضرت عيسي آمده است: اذ قالت الملائكه يا مريم ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسي بن مريم وجيهاً في الدنيا و الاخره و من المقربين. و يكلم الناس في المهد و كهلاً و من الصالحين.[19] معناي جمله فوق اين است: يادآور زماني را كه ملائكه گفتند: اي مريم به درستي كه خدا بشارت ميدهد تو را به كلمهاي از خودش كه اسم او عيسي بن مريم ميباشد در حاليكه در دنيا و آخرت آبرومند بوده و از مقربين است و با مردم در گهواره و بزرگسالي سخن ميگويد و از صالحين است. حال ببينيم آقاي يعقوبي عبارت وجهاً في الدنيا و الاخره را چگونه معني ميكند:
«اين فرد (عيسي) در دنيا و آخرت وجهه عجيبي دارد دقت بفرمائيد وجيه به معناي آبرومند نيست بلكه ما بايد وجيه را به صورت وجه عجيب معني كنيم. چرا اين معنا؟ عرض ميكنم به لحاظ آن چيزي كه قبلاً واقع شده است جلوهاي كه عيسي در كودكي و به طور كلي در زمان حياتشان در دنيا داشتند بسيار عجيب بود. وجيه آن چيزي است كه خداوند بر»
عيسي جاري كرد ايشان در دنيا و آخرت وجيه است آخرت يعني چه زماني؟ در آيات زيادي داريم كه وقتي گفته ميشود آخرت: منظور زمان ظهور امام زمان است اين آيه هم با اين موضوع انظباق دارد. عيسي جلوهاي عجيب، وجههاي عجيب در دنيا و در زمان ظهور امام زمان دارد و ايشان جزء مقربين امام زمان است).[20] چنانكه مشاهده شد آقاي يعقوبي وجيه را نه به معناي آبرومند بلكه به معناي وجه عجيب معنا ميكند و علت آن را اين ميداند كه سخن گفتن عيسي در كودكي باعث تعجب شده است و واژه آخرت در اين آيه را نيز به معناي زمان ظهور امام زمان و زمان رجعت معني ميكند. و دليل وي براي اين سخن عجيب،نيز اين است كه در يك جا واژه آخرت به معناي رجعت معنا شده است.[21] و سپس ميگويد «اين آيه هم با اين موضوع انطباق دارد» در حاليكه به قرينه مقابله بين كلمه دنيا و آخرت در اين آيه به راحتي فهميده ميشود كه منظور از آخرت در آيه ديار باقي است نه زمان رجعت و ظهور امام زمان. ثانياً: واژه دنيا كه در اين آيه مباركه آمده شامل زمان رجعت و ظهور ميشود. زيرا زمان رجعت و ظهور نيز جزء زمان دنيا ميباشد و محدود كردن آن به زمان زندگي اوليه عيسي در دنيا، بدون قرينه، ممكن نميباشد. و صرف اينكه در يك جايي، آخرت به زمان رجعت يا ظهور معنا شده است نميتواند قرينهاي براي محدوديت در معناي واژه دنيا در اين آيه و انحصار آن به زندگي اوليه حضرت عيسي باشد. آقاي يعقوبي به همين مقدار اكتفاء نكرده و با ضميمه كردن واژه صالحين در اين آيه به آيه 69 سوره نساء (و من يطع الله الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقاً) تفسيري عجيب ديگري نيز ارائه ميكند. وي به استناد اينكه در بعضي از احاديث «حسن اولئك رفيقاً» به امام زمان تطبيق داده شده[22] و استفاده اين نكته كه حكومت امام زمان حكومتي رفاقتي است،[23] يكي از مصاديق صالحين در اين آيه را حضرت عيسي ميداند و سپس نتيجهگيري ميكند كه حضرت عيسي قبل از حضرت مهدي خواهد آمد و دليل وي نيز اين است كه آيه 46 سوره آل عمران (يكلم الناس في المهد و كهلاً و من الصالحين) كه حضرت عيسي را جزء صالحين ميخواند جزء آيات مهدويت است زيرا در ذيل اين آيه حديثي وارد شده است كه سخن گفتن عيسي در پيري (كهلاً) را به سخن گفتن وي درزمان امام مهدي معني ميكند وي همچنين به كمك آيهاي كه انبياء را به عنوان شاهد بر بندگان معرفي ميكند[24] كلمه شهداء در آيه 69 سوره نساء را نيز به انبياء معني ميكند و سپس آيه 69 را اين گونه ترجمه ميكند
«كسي كه از خدا و رسول اطاعت كند در زمان ظهور امام زمان در معيت برخي از ...... انبياء قرار ميگيرد»[25]
و سپس از همين آيه مفهوم ديگري را بدست آورده و آن را توالي مينامد:
«اگر صالحين قبل از «و حسن اولئك رفيقاً» پا به دنيا ميگذارند پس شهداء، هم قبل از انبياء پا به دنيا ميگذارند. يعني انبياييكه خداوند از آنها ميثاق گرفته كه ايمان بياورند و حضرت رسول الله را نصرت كنند بايد خودشان شاهد ماجراي خودشان و شاهد ايمان و نصرت خودشان باشند و بايد به خاطر شاهد بودنشان پايه دنيا بگذارند. رجعت اين دسته از انبياء قبل از آمدن صالحين است و آمدن صديقين قبل از آمدن شهداء است.»[26]
در حاليكه اگر مراد از شهداء انبيا باشد در اين صورت مراد از نبيين در آيه چه كسي خواهد بود؟ حتماً آقاي يعقوبي در جواب ميگويد مراد از نبيين در اين آيه انبياء ديگري هستند كه جزء شهدا نيستند ولي اين سخن برخاسته از عدم آشنايي با استعمالات قرآن است . زيرا كلمه تبيين جمع محلي به الف و لام است و چنين كلمهاي همه مصاديق خود را شامل ميشود. بنابراين نميتوان كلمه شهداء در اين آيه را به انبياء تطبيق داد. زيرا تكرار در آيه لازم ميآيد. ثانياً استفاده قوالي از اين آيه نشان دهنده عدم آشنايي آقاي يعقوبي با ادبيات عرب و در نتيجه عدم توانايي فهم درست قرآن است زيرا اگر چه در اين آيه، كلمه تبيين و صديقين و شهداء و صالحين به ترتيب ذكر شده است ولي اين مسئله به معناي لزوم ترتيب در حشر با آنها نميباشد زيرا اين كلمات با حرف و او به هم ديگر عطف شدهاند و در ادبيات عرب آمده است كه «واو» لزوم ترتيب در معنا را نميرساند.
ثالثاًً: معناي آيه مذكور اين است: كساني كه، از فرامين خدا و رسول اطاعت كنند با كساني كه خدا به آنها نعمت داده از پيامبران و صديقين و شهدا و صالحين همراه خواهند شد و سپس ميگويد و حسن اولئك رفيقاً كه يعني آنها (پيامبران و صديقين و ....) همنشينان خوبي هستند. واژه اولئك در جمله «حسن اولئك رفيقاً» جمع بوده و همه كساني را كه در اول آيه به آنها اشاره شد شامل ميشود. در حاليكه آقاي يعقوبي اين جمله را مخصوص امام زمان كرده است. بنابراين اگر از اين جمله استفاده ميشود كه امام زمان با مردم رفاقتي رفتار ميكند بايد پذيرفت كه همه انبياء و شهدا و صديقين و صالحين نيز چنين بودهاند زيرا جمله حسن اولئك رفيقاً شامل آنها نيز ميشود.
رابعاً: در ذيل همين آيه غير از روايتي كه آقاي يعقوبي به آن استناد كرده «و حسن اولئك رفيقاً»ً را به امام زمان تطبيق ميدهد حديث ديگري نيز در تفسير اين آيه وارد شده و اين جمله را به همه امامان دوازدهگانه تطبيق ميدهد: .... قال رسول الله صلي الله عليه و آله في قوله: اولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبييين، انا و الصديقين علي و الصالحين حمزه و حسن اولئك رفيقاً الائمه الاثني عشر بعدي.[27] و به نظر ميآيد اين حديث به واقع نزديكتر باشد تا حديثي كه آقاي يعقوبي به آن استناد كرده است. زيرا در آن حديث، شهداء به امام حسن و امام حسين و صالحين به امامان بعد از امام حسين حس اولئك رفيقاً نيز به مهدي تطبيق داده شده است[28] چنانكه مشاهده ميشود در اين حديث، امام زمان هم در صالحين داخل شده است و هم به حسن اولئك رفيقاً تطبيق داده شده است و اگر چنانكه آقاي يعقوبي ميگويد در اين آيه توالي رعايت شده و صالحين بايد قبل از حسن اولئك رفيقاً بيايند، پس امام مهدي بايد قبل از خودش به دنيا بيايد و اين مسئله ممكن و معقول نميباشد.
دقت در همين يك نمونه به خوبي نمايانگر اين نكته است كه آقاي يعقوبي صلاحيت و توانايي برداشت از قرآن را نداشته و سخنان وي بافتههاي ناقصي بيش نيست كه ارزش علمي نداشته برخاسته از ؟؟؟ مهميهاي وي از آيات قرآن است از همين روست كه سخنان وي عجيب به نظر ميرسد و تاكنون از هيچ يك ازعلماي اسلام شنيده نشده است. مشكل عمده آقاي يعقوبي در تفسير آيات قرآن اين است كه تفاوت تطبيق با تفسير را نميداند و بسياري از رواياتي كه وي به استناد آنها آيات قرآن را تفيير كند در واقع رواياتي هستند كه وقايع ظهور با آنها تطبيق داده شده است. مثلاً در روايات شيعه در ذيل آيه «و ذكرهم بايام الله[29] ايام الله » به روز رجعت (يا مرگ) و قيام امام زمان تطبيق داده شده است.[30] مخاطب اين دستور نيز حضرت موسي است. يعني خداوند به او امر فرمود كه قوم خود را از تاريكيها ما خارج كرده و به سوي نور هدايت كند و ايام الله را به آنها يادآوري كند[31] و ايام الله در كتابهاي تفسيري شيعه به نعماتي كه خداوند به بنياسرائيل و يا اقوام گذشته عطا كرده تفسير شده است. و در روايت امام صادق نيز به همين معنا اشاره شده و ايام الله را به نعمات خداوند تفسير كرده است[32]. ولي آقاي يعقوبي تنها به استناد روايتي كه روز قيام امام زمان را مصداق يوم الله ميداند تفسيري عجيب از اين آيه ارائه كرده و نقش بسيار پررنگي را براي حضرت موسي و قوم بنياسرائيل در بر پايي ظهور قايل شده و تمام تلاشهاي موسي براي نجات بنياسرائيل را مانوري كوچك براي حصول آمادگي به منظور شركت در برنامههاي به سوي ظهور، قبل از ظهور امام زمان ميداند[33] در حالي كه چنين برداشتي از اين آيه از اساس غلط است. زيرا صرف تطبيق ايام الله با روز قيام امام زمان به اين معني نيست كه حضرت موسي مأمور ميباشد تا مسائل مربوط به قيام امام زمان را به قوم خود يادآور شده و آنها را در مسير به سوي ظهور حركت دهد.
نكته ديگري در اين جا حائز اهميت بوده و به درخواست آقاي يعقوبي از امام حسين و امام زمان براي اصلاح اشتباهات احتمالي وي مربوط ميشود و در عين حال بيانگر عدم توانايي وي براي فهم مفاهيم قرآن نيز ميباشد مطلبي است كه وي از آن به عنوان عنايت امام زمان نسبت به خود ياد ميكند:
«مولاي من شب جمعه گذشته زماني كه آيه 26 سوره جن در مورد علم غيبت را ميخواندم – به عنوان تشكر از مولاي خودم صحبت ميكنم-«عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احداً الا من ارتضي» خدا عالم غيب است براحدي غيبش را ظاهر نميكند الا من ارتضي من رسول، بنده معني كردم مگر كسي كه مورد رضايت رسول قراربگيرد. بعداً يكي از دوستان گفت آيا شما اشتباه نكردي؟ گفتم : چطور؟ گفت الا من ارتضي من رسول يعني مگر اينكه خدا از يكي از رسولان را ميشود ماجرا به رسولان محدود شده است. گفتم من خودم را به دست صاحب سپردم ولي فكر نميكنم اشتباه شده باشد به معناي آيه نگاه كردم ديدم كه بله مثل اينكه ما اشتباه كرديم»[34]
اين سخن از چند جهت قابل بررسي است. نخست اينكه آقاي يعقوبي براي درك اين كه بداند اشتباه كرده است يا نه؟ ناچار شده است به ترجمههاي فارسي قرآن كه همين علماء نوشتهاند رجوع كند بنابراين چگونه ميتواند همه اين علماء را تخطئه نموده و روش همه آنها را در طول تاريخ اسلام اشتباه بداند. و معتقد باشد كه سخنان وي در طول 1400 سال تا اسلام بينظير است؟!
ثانياً: آنچه را كه آقاي يعقوبي از آن به عنوان عنايت امام نسبت به خود ياد ميكند اين نيست كه شخصي آمده و اشتباه وي را گوشزد كرده است. بلكه وي فكر ميكند بدون اينكه بداند مورد توجه امام بوده و معنايي را كه براي آيه ذكر كرده در واقع صحيح بوده است. وي در ادامه سخن خود، چنين ميگويد:
«رفتم جستجو كردم سه تا حديث ذيل اين آيه در كتاب علم غيب مرحوم آيه الله نمازي شاهرودي- محدث عجيب و غريبي است و شخص بسيار بزرگواري است- يافتم خيلي جالب بود. يكي از احاديث كه نقل كرده است از قول تفسير قمي ميباشد كه ميفرمايد«قل ان ادري اقريب ما توعدون...... الا من ارتضي من رسول»..... يعني علي المرتضي پسنديده و از رسول است. و در حديث ديگر هست كه مولا امير المؤمنين به سلمان حديث مفصلي را ميفرمايند كه قسمتي از آن اين است من هستم پسنديده شده از رسول كه خداوند مرا بر غيب خود آگاه فرمود......... يا در حديث ديگر است كه حكمت و علم غيب به امام بخشيده شده است ........... خدا را شكر كردم آن چيزي كه گفتيم اشتباه نبود كهگاه ميخواهيم خطا كنيم اما صاحبي بالاي سرمان است مواظبت ميكند نميگذارد خطا كنيم»[35]
ولي آيا واقعاً آقاي يعقوبي خطا نكرده است؟ بهتر است اين موضوع را از قول خود اميرالمومنين بشنويم تا بدانيم واقعاً منظور از المرتضي من الرسول كه در حديث آمده چه چيز است؟ امير المؤمنين در حديثي بعد از توصيف اتراك و سؤال شخصي از او كه مگر به شما علم غيب عطاء شده است؟، با خنده فرمود:«اي برادر كلبي آنچه گفتم علم غيب نبود بلكه يادگرفتههاي خود از صاحب علم (پيامبر) را بيان كرده ام»[36] امام كاظم سلام الله عليه نيز در پاسخ كسي كه درباره علم غيب امامان پرسيد، فرمود: علوم غيبي ائمه ارثي است كه از پيامبر صليالله عليه و آله به آنها رسيده است[37] همچنين محمد بن فضل هاشمي نقل ميكند كه امام رضا به ابن هذاب فرمود: اگر به تو خبر دهم كه به زودي به خوني كه با تو خويشاوندي دارد مبتلا خواهي شد مرا در اين امر تصديق ميكني؟ گفت: نه چون غيب را فقط خدا ميداند. امام رضا فرمود: مگر خداوند نفرده است: عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احداً الا من ارتضي من رسول» رسول خدا نزد خدا مرتضي (مورد رضايت) است و ما نيز ورثه آن رسولي هستيم كه خدا او را بر آنچه از غيب خود كه خواست آگاه نمود. پس ما آنچه واقع شده و تا قيامت واقع ميشود را ميدانيم»[38] علامه طباطبايي نيز بعد از نقل اين حديث ميگويد: اخباري كه در اين باب وارد شده فوق شمارش بوده و مفاد آنها اين است كه پيامبر غيب را با وحي از خدا اخذ مينمود و ائمه غيب را به وراثت از رسول خدا اخذ ميكردند[39] با توجه به آنچه بيان شد معلوم ميشود كه منظور از واژه المرتضي من الرسول كه در سخنان امير المومنين آمده بدان معنا نيست كه من چون مورد رضايت رسول خداهستم پس خداوند نيز مرا بر غيب خود آگاه نموده است زيرا اصولاً اين معني (هركس مورد رضايت رسول باشد خدا او را بر غيب آگاه ميكند) خلاف آيه 26 و 27 سوره جن ميباشد. زيرا مفاد اين آيه همان است كه آن شخص، بعد از مجلس دوازدهم نظام عالم، به آقاي يعقوبي تذكر داده است بنابراين المرتضي من الرسول كه در سخنان امير المومنين آمده يا بايد به كمك ساير احاديثي كه در باب چگونگي آگاهي ائمه از علم غيب وارد شده، بر اخذ علم غيب از رسول خدا به عنوان وراثت حمل شود ويا بايد درباره معناي آن سكوت اختيار نموده، و علم آن را به خود آن حضرت واگذاشت زيرا مفاد آن با مفاد آيه 26 و 27 سوره جن سازگاري ندارد.
اين مطلب كه مورد دقت و بررسي قرار گرفت يك نمونه از مسائلي بود كه آقاي يعقوبي آنها را عنايت مولي نسبت به خود ميداند و معلوم شد كه عنايتي در كار نبوده و وي واقعاً اشتباه كرده است و از كجا معلوم كه همه آنچه را كه وي عنايت امام زمان نسبت به خود و سخنان خود ميداند از اين قسم نباشد؟!
[1] - وي درباره چگونگي وارد شدن خود دراين عرصه چنين ميگويد: .... حدود پانزده سال پيش من هم مشغول زندگي خودم بودم بهترين موقعيتها را داشتم ايام محرم شد كتاب منتهي الامال را برداشتم كه بخوانم رسيدم به اين جمله -خيلي هم سخت گريه ميكنم بنده- رسيدم به اين جمله كه اسب امام حسين (صلوات الله عليه) تنها به سوي خيمه ها برگشت. يك دفعه گفتم: بله! دوباره خواندم سه بار خواندم از تمام صفحههاي كه نوشته شده بود، ترسيم شده بود گذشتم از اين صحنه نتوانستم عبور كنم گفتم: ديگر نميتوانم طاقت بياورم. درس پزشكي ميخواندم رها كردم. موقعيتهايي داشتم همه را كنار گذاشتم گفتم ديگر نميتوانم، من به زندگي خودم مشغول باشم و اسب مولاي من تنها برگشته باشد، اين ماجرا اثر عجيبي گذاشت، پيمان بستم تمام زندگيمان را، تمام وجودمان را براي مولايمان قراربدهيم. (نظام عالم جلسه تاريخ 12/2/81، ص18 و 19).
[2] -بنده را ميبينيد كه بعضي وقتها كلمات را اشتباه ميگويم از همين جا نتيجه بگيريد كه بنده امي هستم ميبينيد علوم تفسيري بلد نيستم، ميبينيد علوم حديثي بلد نيستم، ميبينيد صرف و نحو را درست و حسابي بلد نيستم از اينجا نتيجه بگيريد كه بنده به محبت الهي پشيزي از اين سوادهاي امروزي را ندارم. از اين سوادهايي كه معمولاً ساخته اين و آن است اينها را خود آقايان در خلال اين سالها ساختهاند .....اصلاً سواد حوزوي ندارم.....) (چهل شب با كاروان حسيني، ص212،) اين سخنان شباهت بسياري به ديدگاه علي محمد باب (مؤسس فرقه بابيه) درباره علم صرف و نحو دارد « وي مدعي بود كه بايد قواعد كهنه صرف و نحو آن زبان عربي را كنار بگذارد» ( رائين اسماعيل، انشعاب در بهائيت، ص 44، ناشر: موسسه رائين، به نقل از پايگاه عمومي انگليس.) وي همچنين ميگويد:« نحو را در حضرت حق گناهي بود تا كنون بدان گناه مأخوذ و محبوس بود. اينك به شفاعت من رستگار شد. پس اگر موفوعي را مجرور يا مفتوحي را مكسور بخواني زياني نباشد.» ( ناسخ التواريخ، ج3، ص60)
[3] -سلسله بحثهاي نظام عالم، جلسه 29/1/81
[4] - ...... وقتي به آقايان ميگوييم شما فقيه هستيد شما اسلام شناس نيستيد ميگويند: نه هستيم . هستيد؟ جداً ميگويند؟ باشد خداوند اوج اسلام را دين مرضي مطرح ميكند يكي از آقايان قم بيايد و دين مرضي را توضيح دهد هر چقدر هم مهلت بخواهد دارد. به من هم ناگهان بگويند تو هم بيا صحبت بكن. بنده هم ميآيم و در مورد دين مرضي صحبت ميكنم آن آقا هر چند جلسه كه ميخواهد صحبت كند بنده يك ساعت صحبت ميكنم بعد ببينيد كه آن آقا در چندين جلسهاش بيشتر مطلب دارد يا بنده؟ آنها اين همه اساتيد دارند ولي معلم بنده مدتي است كه شهيد شده است.....» چهل شب با كاروان حسيني، ص 143
[5] - ...... صد عالم، صد شبانه روز زحمت بكشند بعد از صد شبانهروز تحقيق و تفحص، يك نفر به نمايندگي بيايد اينجا و حنيفيت را مطرح كند............ وقتي آنها اينجا حسابي صحبت كردند بگويد فلاني بيا اينجا في البداهه درباره حنيفيت صحبت كن. بنده هم في البداهه صحبت ميكنم.... معلم بنده 1400 سال است شهيد شده است ]در حاليكه[ معلمهاي شما حالا زنده هستند و شما ميتوانيد سراغ آنها برويد و از آنها مطلب بگيريد.
چهل شب با كاروان حسيني، ص 210.
[6] - چهل شب با كاروان حسيني، ص 210.
[7] -نظام عالم، جلسه 12/2/81
[8] -نظام عالم، جلسه 11، ص5.
[9] - نظام عالم جلسه 1، ص3.
[10] - نظام عالم، جلسه 7، ص9
[11] -نظام عالم، جلسه 9، ص 9.
[12] - نظام عالم، جلسه 9، ص 12.
[13] - نظام عالم، جلسه 8، ص7.
[14] - نظام عالم، جلسه 7، ص1.
[15] - نظام عالم، جلسه9، ص2.
[16] -........ «به هر حال در اين شبهاي جمعه ما عقايد و ديدههايمان را به قرآن عرضه ميكنيم و خدا را شكر ميكنم كه در خلال اين چند جلسه هنگامي كه به قرآن رجوع كرده ايم ..... ديدهها را درست يافتهايم و قرآن آنها را تصديق كرده است» نظام عالم، جلسه91، ص6.
[17] - نظام عالم، جلسه 11، ص7
[18] - نظام عالم، جلسه12، ص24.
[19] . آل عمران 45 و 46.
[20] . به سوي ظهور، جلسه 12، ص 4 و 5.
[21] . .... عن احدهما في قول الله: و من كان في هذه اعمي فهو في الآخره اعمي و اضل سبيلاً (الاسراء 72) فقال: الرجعة
مجلسي، بحارالانوار، ج 53، ص 67.
[22] عن الباقر عليه السلام: المراد بالنبيين المصطفي و بالصديقين المرتضي و بالشهداء الحسن و الحسين عيله السلام و بالصالحين تسعة من اولاد الحسين و حسن اولئك رفيقاً المهدي عليه السلام.
[23] . در زماني كه امام زمان ظهور ميكنند با اينكه امام عالم هستند با اينكه ملك عالم هستند ولي به جاي اينكه با مردم رفتار ملك با رعيت را داشته باشند رفتاري رفاقتي دارند كل اين ايه مربوط به ماجراي ظهور امام زمان است در ظهور امام زمان مردم با امام رفاقتي رفتار ميكنند با هم رفيق هستند يك رفيق دنبال رضايت رفيق خود است رفيق دنبال رشد و تأمين نيازهاي رفيق خود است ....
به سوي ظهور، جلسه 12، ص 4.
[24] . آقاي يعقوبي براي اثبات اين نكته به آيه 81 و 140 سوره آل عمران استناد ميكند.
[25] . به سويظهور، جلسه 12، ص 8.
[26] . به سوي ظهور، جلسه 12، ص 8.
[27] . بحار الانوار ج، 23، ص 336، حديث 4.
[28] . عن الباقر عليه السلام: المراد بالنبيين المصطفي و بالصديقين المرتضي و بالشهداء الحسن و الحسين عليهما السلام و بالصالحين تسعه من اولاد الحسين عليهم السلام و حسن اولئك رفيقاً المهدي عليه ااسلام.
بحارالانوار ج 23، ص 337، حديث 5.
[29] . سوره ابراهيم 5.
[30] . بحارالانوار، ج 7 ، ص 61 ، حديث 13.
[31] . و لقد ارسلنا موسي بايتنا ان اخرج قومك من الظلمات الي النور و ذكرهم با يام الله سوره ابراهيم، آيه 5.
[32] . عياشي،تفسير، ج 2، ص 222، انتشارات كتابخانه علميه اسلاميه، تهران.
[33] . بعداً به صورت مفصل به اين بحث اشاره ميشود.
[34] - نظام عالم، جلسه 13، ص18.
[35] -نظام عالم، جلسه 13، ص 18.
[36] -نهج البلاغه، جلد ، ص10، تحقيق شيخ محمد عبده، انتشارات دارالمعرفه، بيروت، خطبه128
[37] -.........جعلت فداك انهم يزعمون انك تعلم الغيب:فقال عليه السلام: سبحان الله ضع يدك علي رأسي فو الله ما بقيت شعرة فيه و لا في جسدي الا قامت ثم قال: لا و الله ماهي الا وراثة عن رسول الله صلي الله عليه و آله. علامه اميني، الغدير، جلد 5، ص58 انتشارات دارالكتاب العربي، بيروت به نقل از مجلس سوم از كتاب امالي شيخ مفيد، ص23، تحقيق علي اكبر غفاري، انتشارات جامعه مدرسين
[38] - قطب الدين راوندي، الخرائج و الجرائح، جلد1، ص343، ناشر: موسسه الامام المهدي.
[39] - علامه طباطبايي، الميزان ج 20، ص 64، انتشارات اعلمي بيروت، ذيل تفسير آيه 26 سوره جن.